حكيم ابوالقاسم فردوسى

466

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سران سپاه گِرد آمده بودند مرا خوار كرد ، و سخنان دُرشت و ناسزاوار بر زبان آورد . گفت : به گمانم فرزند زال نيستى و اگر باشى نيز به چيزى نمىارزى . برادرت تا چند باژ و ساو از من مىطلبد . مردى و گوهر من كم از او نيست . از اين پس هرگز باژ به او نمىدهم ، و اگر بخواهد با شمشير زبانش را مىبندم . دلم از گفتهء او در انجمن به درد آمد . پيچان شدم ، و از او روى برتافتم . رستم در خشم شد و گفت : بر او و گفته‌هايش مينديش من او را از ميان برمىدارم و ترا به جايش بر تخت مىنشانم . چند روز بعد با لشكرى گزيده آمادهء رفتن شدند . شَغاد به تهمتن گفت : پندارم كه شاه كابل از خشم تو به هوش آمده ، و از بدرفتارى با من پشيمان شده است ، و زود باشد كه گروهى از بزرگان شهر را به خواهشگرى و پايمردى بفرستد . پيل تن گفت : پس سپاه راندن به كار نيست ، و او با زواره و صد سوار و صد پياده رو به راه نهادند . چون لختى برفتند شَغاد در نهان سوارى تيزتك به كابل فرستاد ، و شاه را پيغام داد كه پيل تن بىسپاه سر به راه نهاده ، تو پيش آى و زنهار خواه . سپهدار كابل از شهر بيرون آمد و چون نزديك پيل تن رسيد از اسب فرود آمد به نشان پرستندگى و كهترى دست بر سر نهاد موزه از پاى بيرون كشيد ، زمين بوسيد ، و از بيدادى كه بر شَغاد رانده بود پوزش خواست ، و گفت : كه گر مست شد بنده از بيهشى * نمود اندر آن بيهشى سركشى سزد گر ببخشى گناهِ مرا * كنى تازه آيين و راهِ مرا رستم گناهش را بخشيد ، و بر او مهربانيها كرد . نزديك كابل جايى سرسبز و خرّم و دلاراى بود . شاه در آن جا جشنگاهى بر پا ، و همه گونه خوردنى فراهم كرده بود . مجلسانه آراست و رامشگران به پايكوبى درآمدند . چون سرها از باده گرم شد شاه كابل